ریشه ام
در
خاک تو
می خشکد
و
تبرت
چه
بی رحمانه کمر می شکند
و
باز
در پای کوهت بنفشه ام خشکید
و
باز
بارانت
هیچ بذری را نمی جنباند

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

مرگ

تو
در گذر هر گذاری نشسته ای
من
دور می شوم
ماه
که
شبت را انکار نمیکند
فقط
گاهی
مات و بی رنگ به کنج این آسمان خیره می‌شود

نوشته‌شده در شعر | دیدگاهی بنویسید

تکرار

باد که رحمی ندارد

هم دست طوفان است، باد
دست نا پیدای باد
چشم های منتظر کودکی را از قاب عکس هزار ساله خانه مادری میدزدد
و
زنی ابستن سالهای گذران، چشم در چشم کودکی است

خیره
به ساعتی
که
با باد میدود

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

پاییز

پاییز درختی است
که
چانش شعله می کشد
پاییز
پرنده ایست بی آشیان,
که
ناگزیز می گریزد
پاییز
نیمکت بی رنگیست، در زیر سایه اتشفشان رنگ
پاییز
دیوار خشتی کوچه بن بستی است که آوار می شود

نوشته‌شده در شعر | 2 دیدگاه

ترس

به کنج اطاقی پناه می برد
همان جا که دیوار معنی امنیت است

در یادش، کودکی است که ناخن می جود
ترس
خاریست, نشسته در کف پا
و
نیش مداومش
مدام نیش می زند

نوشته‌شده در شعر | دیدگاهی بنویسید

زمان

فصل هایت را چه زود خرمن میکنی
خرمنت چشم های من
قلب بی رمقم
پای اوست
که درو می شود
این باد خوش خرام
خرمن خرمنت را به دست اب میدهد
و
چشم من سنگ کف رودخانه ای است
قلبم در دل ماهی کوچکی می تپد
دست هایم ساق جلبکی است که می رقصد

نوشته‌شده در شعر | دیدگاهی بنویسید

مجالم که دهی
دو پای چابک کودکیم را به تن می کشم
در دشت تپه ای است
که
در پایش رودخانه ای اوازه خوان می گذرد

مجالم نمی دهی

نوشته‌شده در شعر | دیدگاهی بنویسید