تمام دشت را دوید
و
به پای کوهی نشست
و
در
شتاب دره ای
چشم مرداب به چشمش، زل زده بود
تمام دشت را دوید
و
به پای کوهی نشست
و
در
شتاب دره ای
چشم مرداب به چشمش، زل زده بود
تمام راه دشت
را
دویده ام
که
در پای اغوشت
به نیش خاری
فنا شوم
پر قاصدکت چه زود میشکند
تو
سایه
به
سایه ام
پا
به
پای من
نقش بر زمینی شدی
که
به دورش دیوار بود
ریشه ام
در
خاک تو
می خشکد
و
تبرت
چه
بی رحمانه کمر می شکند
و
باز
در پای کوهت بنفشه ام خشکید
و
باز
بارانت
هیچ بذری را نمی جنباند
تو
در گذر هر گذاری نشسته ای
من
دور می شوم
ماه
که
شبت را انکار نمیکند
فقط
گاهی
مات و بی رنگ به کنج این آسمان خیره میشود
باد که رحمی ندارد
هم دست طوفان است، باد
دست نا پیدای باد
چشم های منتظر کودکی را از قاب عکس هزار ساله خانه مادری میدزدد
و
زنی ابستن سالهای گذران، چشم در چشم کودکی است
خیره
به ساعتی
که
با باد میدود
پاییز درختی است
که
چانش شعله می کشد
پاییز
پرنده ایست بی آشیان,
که
ناگزیز می گریزد
پاییز
نیمکت بی رنگیست، در زیر سایه اتشفشان رنگ
پاییز
دیوار خشتی کوچه بن بستی است که آوار می شود
به کنج اطاقی پناه می برد
همان جا که دیوار معنی امنیت است
در یادش، کودکی است که ناخن می جود
ترس
خاریست, نشسته در کف پا
و
نیش مداومش
مدام نیش می زند
فصل هایت را چه زود خرمن میکنی
خرمنت چشم های من
قلب بی رمقم
پای اوست
که درو می شود
این باد خوش خرام
خرمن خرمنت را به دست اب میدهد
و
چشم من سنگ کف رودخانه ای است
قلبم در دل ماهی کوچکی می تپد
دست هایم ساق جلبکی است که می رقصد
مجالم که دهی
دو پای چابک کودکیم را به تن می کشم
در دشت تپه ای است
که
در پایش رودخانه ای اوازه خوان می گذرد
مجالم نمی دهی