تکرار

باد که رحمی ندارد

هم دست طوفان است، باد
دست نا پیدای باد
چشم های منتظر کودکی را از قاب عکس هزار ساله خانه مادری میدزدد
و
زنی ابستن سالهای گذران، چشم در چشم کودکی است

خیره
به ساعتی
که
با باد میدود

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

پاییز

پاییز درختی است
که
چانش شعله می کشد
پاییز
پرنده ایست بی آشیان,
که
ناگزیز می گریزد
پاییز
نیمکت بی رنگیست، در زیر سایه اتشفشان رنگ
پاییز
دیوار خشتی کوچه بن بستی است که آوار می شود

نوشته‌شده در شعر | 2 دیدگاه

ترس

به کنج اطاقی پناه می برد
همان جا که دیوار معنی امنیت است

در یادش، کودکی است که ناخن می جود
ترس
خاریست, نشسته در کف پا
و
نیش مداومش
مدام نیش می زند

نوشته‌شده در شعر | دیدگاهی بنویسید

زمان

فصل هایت را چه زود خرمن میکنی
خرمنت چشم های من
قلب بی رمقم
پای اوست
که درو می شود
این باد خوش خرام
خرمن خرمنت را به دست اب میدهد
و
چشم من سنگ کف رودخانه ای است
قلبم در دل ماهی کوچکی می تپد
دست هایم ساق جلبکی است که می رقصد

نوشته‌شده در شعر | دیدگاهی بنویسید

مجالم که دهی
دو پای چابک کودکیم را به تن می کشم
در دشت تپه ای است
که
در پایش رودخانه ای اوازه خوان می گذرد

مجالم نمی دهی

نوشته‌شده در شعر | دیدگاهی بنویسید

ستایش
تو
بیداری بنفشه ای
که
لب جویباری می خندد
تو
آواز حلچله ای
که
با چشمک خورشید به اوج می رود
تو
ستایش زمینی

و
زمین باز هم
آن زن غمگینی است که پیکر رنجدیده از خشونتی را در آغوش میکشد

نوشته‌شده در شعر | دیدگاهی بنویسید

یاد تو

بهارکه رسد
تو
خورشید می شوی
من
چشم افتابگردانم ,
شیفته به پیکر نورانیت
تو به چشم گل شعله می کشی
من
خاکستر سوخته ام را به پای یاد تو به باد می دهم

نوشته‌شده در شعر | دیدگاهی بنویسید